کد خبر : 945
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹ - ۳:۵۳

روایت زندگی شهید افغانستانی مدافع حرم به چاپ رسید

روایت زندگی شهید افغانستانی مدافع حرم به چاپ رسید
Share

بسم الله الرحمن الرحیم با عرض سلام؛ ضمن تشکر از شما کاربران محترم خاکریز که با انتشار مقالات در شبکه های اجتماعی، ضمن کمک به نشر معارف اصیل اسلامی، از خاکریز فرهنگی وارثین هم حمایت(معنوی) می نمایید، از شما دعوت می کنیم با یکی دیگر از مقالات خاکریز، تا انتها همراه باشید. با کلیک روی

Share
Share
بسم الله الرحمن الرحیم
با عرض سلام؛ ضمن تشکر از شما کاربران محترم خاکریز که با انتشار مقالات در شبکه های اجتماعی، ضمن کمک به نشر معارف اصیل اسلامی، از خاکریز فرهنگی وارثین هم حمایت(معنوی) می نمایید، از شما دعوت می کنیم با یکی دیگر از مقالات خاکریز، تا انتها همراه باشید.

با کلیک روی تصویر زیر، صفحه ویسگون خاکریز را دنبال کنید
صفحه ویسگون ما را دنبال کنید

تبلیغات میان متنی:


خرید شارژ و پرداخت قبوض + دریافت روزانه جایزه + شرکت در قرعه کشی دوره ای

به گزارش گروه فرهنگی خاکریز فرهنگی وارثین، کتاب «تو جای همه آرزوهایم» روایت زندگی یک شهید افغانستانی است و از به دنیا آمدن شهید نعمت‌الله نجفی در افغانستان تا شهادتش در سوریه را شامل می‌شود که به قلم سمیه گنجی نوشته شده و از سوی انتشارات روایت فتح روانه بازار کتاب شده است.

شهید نعمت الله نجفی در اولین روز از بهار سال ۱۳۶۲ در شهر هرات افغانستان متولد شد. او پس از گذراندن سختی‌های زیاد در زندگی و جابجایی و مهاجرت‌های فراوان پس از ۱۹ سال زندگی با همسری مهربان و فداکار در حالی که سرپرست ۴ فرزند صالح بود، پس از شنیدن هجوم عناصر تکفیری به ساحت مقدس حضرت زینب (سلام الله علیها) از آنچه که داشت گذشت و دعوت عمه سادات رو لبیک گفت و به سرزمین شام رهسپار شد.

شهید نعمت الله نجفی از رزمندگان لشکر فاطمیون بود که اسفندماه ۱۳۹۳ در عملیات آزادسازی تل قرین، منطقه‌ای در نزدیکی مرز فلسطین اشغالی به شهادت رسید.

در ادامه قسمتی از این کتاب را با هم می‌خوانیم:

بعد از نماز صبح دردش کمی فروکش کرده بود. ثریا صبحانه نعمت‌الله را آماده کرد که بخورد و برود سر کار؛ بیشتر از این نمی‌توانست در خانه بماند. نعمت‌الله چایی را که برد سمت دهانش، با ثریا چشم در چشم شد. لحظه‌ای مکث کرد. چایی را گذاشت روی سفره و گفت: «ثریا دیشب برای یه لحظه فکر کردم امشب رو دیگه صبح نمی‌کنم. پیش خودم گفتم تموم شد. داشتم فکر می‌کردم که باید از همه‌چی دل بکنم. به همه فکر کردم، دیدم می‌تونم از همه دل بکنم، حتی بچه‌ها، ولی از تو نه؛ دیدم چقدر محاله بتونم از تو دل بکنم…» اشک گوشه چشم ثریا جمع شد؛ زبانش از شوق آنچه می‌شنید بند آمده بود، فقط با چشم‌هایش به نعمت‌الله فهماند که او هم…


بازنشر از خاکریز فرهنگی وارثین

Share
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

Pushe.init("0gr64yppv3wovnqg"); Pushe.subscribe(); Pushe.subscribe(options);